#حصار_تنهایی_من_پارت_665


- با خاتون کار داشت، گفتم خوابه.گفت بيا برام کتاب بخون.

- مطمئني با من کار نداشته؟

- آخه اون با تو چيکار داره؟!

کاپشنمو پوشيدم و رفتم به عمارت. يکي نيست به من بگه تو که آرادو دوست نداري چرا اين قدر مشتاق ديدارشي؟! شايد بخاطر حسادته؟! نه حسادت نيست؛ دلم نمي خواد به آراد نزديک بشه.

وارد اتاقش شدم.فقط نور آباژور اتاقشو رروشن کرده بود. نگام کرد.

رو تختش نشستم.کتابو دستم داد. کتابو که باز کردم، گوشيش زنگ خورد.

به صفحه نگاه کرد و با اخم جواب داد: سلام عزيزم...خوبي جيگر؟

...

- صداتو شنيدم بهتر شدم!

خب بگو حداقل داري ناز طرفتو مي کشي، يه ذره لبخند بزن!

...

- قربونت برم... خدا نکنه!

حوصله گوش دادن به حرفاي عشقولانشو با فرحناز نداشتم. بلند شدم که برم يهو گفت:

romangram.com | @romangram_com