#حصار_تنهایی_من_پارت_660
آراد با تعجب نگام کرد. انگار انتظار نداشت دست پخت من باشه. چون تا قبل از اينکه خاتون چيزي بگه سه تا کاسه سوپ خورده بود. سيروسم زير چشي نگام کرد.
امير گفت: حالا کدومشون آينازه؟!
کامليا: هموني که چشاش قشنگه!
امير: باباجون دوتاشون چشاشون قشنگه، کدومو مي گي؟
کامليا اشاره کرد و گفت: چش مشکيه.
امير نگام کرد و گفت: آفرين! سوپات حرف نداشت. عالي بود. تو عمرم همچين سوپي نخورده بودم؛ حتي از اون رستوراناي معروف هم معرکه تر بود.
با خوشحال گفتم: خواهش مي کنم... نوش جان!
ويدا کنارم ايساده بود و آروم ادامو درآورد. قيافشم تو هم شد.
زير لب گفتم: حسود، هرگز نياسود!
فرحناز: من حاضر نيستم لب به اين سوپا بزنم!
امير: نزن بابا جون! سهمت به من مي رسه!
شمسي: امير بخور؛ انقدر حرف نزن!
امير: چشم رئيس!
romangram.com | @romangram_com