#حصار_تنهایی_من_پارت_659
سيروس: گرفتارم شمسي جون!
امير خنديد و گفت: اگه منم دو تا زن داشتم، سرم شلوغ بود و گرفتار... چه کنم که خواهرت نمي ذاره!
سيروس با خنده گفت: اگه جرات داري برو زن بگير تا خواهرم نشونت بده!
اين وحشيه چه خوشگلم مي خنده! اگه آرادم مثل باباش بخنده تا آخر عمرم خدمتکارش مي مونم!
امير گفت: خب منم همينو مي گم ديگه؟! جراتشو ندارم اگه داشتم، الان شش تا زن ديگه تو خونم رديف بود!
سيروس: راستي اميرعلي رو چرا نياوردین؟
شمسي: گفت حوصله ندارم، نميام.
سيروس: خب بريد براش زن بگيريد تا از تنهايي بياد بيرون... از تنهايي افسردگي مي گيره.
شمسي: خودت که خبر داري چند جا براش رفتيم. بخاطر مشکلش بهش زن نمي دن.
سيروس: غلط کردن... برو بهش بگو يه دختري رو انتخاب کنه، خودم براش مي گيرمش. بگه نه قلم پاشو خرد مي کنم.
امير که تا حالا دو تا کاسه سوپ خورده بود، گفت: زن اميرو ول کنيد... اين سوپه چقدر خوشمزست!کي درستش کرده؟!
کامليا: بابا از اين سوپه هم بخور. اينم خوشمزست!
خاتون با خوشحال و رضايت گفت: آيناز درست کرده آقا.
romangram.com | @romangram_com