#حصار_تنهایی_من_پارت_650


کنارش نشستم و گفتم: سلام، خوبي؟

داگي دو تا دستاشو جمع کرده بود. سرشو با قيافه ی مظلومانه اي گذاشته بود رو دستاش. چيزي نمي گفت و فقط به حرفام گوش مي داد.

- تو چرا جفت نداري؟ عين من تنهايي، نه؟ همش تقصير صاحبمونه. نه اينکه تنهاست؟ مي خواد مارو هم تنها نگه داره. حالا من که کسي رو دوست ندارم، بيشتر به فکر توام.

با لبخند گفتم: کسي رو زير سر داري؟ يهو بلند شد و پارس کرد.

بلند خنديدم و گفتم: آره؟

يه شکلات از جيبم درآوردم و گذاشتم جلوش و گفتم: بخور خوشمزست... راستي مش رجب مرغ عشق برام آورده... جفتن. يه روزي ميارمشون ببينشون.

از پيش داگي بلند شدم و رفتم به اتاقم. لباس کامليا رو دوختم. ديگه کاري نداشت. فقط بايد پروش مي کرد و اگه جاييش مشکل داشت، براش درست کنم.

روسريمو برداشتم و کلاه قرمزو پوشيدم. يه شال گردن مخلوط سفيد و قرمز هم دور گردنم انداختم. آخيش بدون روسري سرم چقدر سبکه!

رفتم پيش مش رجب و گفتم: مشي جون يه جارو بده حياطو جاور کنم.

با تعجب نگام کرد و گفت: نه دستت درد نکنه! خودم جارو مي کنم!

- اذيت نکن ديگه... مي خوام بهت کمک کنم. بيکارم هستم، حوصلمم داره سر مي ره. بده ديگه؟

خنديد و گفت: بهت مي دم اما زود تمومش کن تا آقا نرسيده چون ممکنه دعوام کنه.

- نترس اون ريقو دعوات نمي کنه!

romangram.com | @romangram_com