#حصار_تنهایی_من_پارت_635
اونم از خوشحالی با سر رفت. داشتم ظرفا رو مي شستم که خاتون گفت:
- خير باشه ويدا! خوشحالي؟
با صداي بلندي گفت: آقا گفته امشب براش کتاب بخونم.
بي اختيار آتش حسادت تو وجودم شعله کشيد. شيرو بستم و به ظرفاي کفي نگاه کردم و با خودم گفتم «هر شب که من براش مي خوندم؟حالا چي شده که به ويدا گفته؟» دوباره شيرو باز کردم. به من چه؟ به هر کي دلش مي خواد بگه براش کتاب بخونه! امشب با خيال راحت مي خوابم! بعد از شستن ظرفا، از آشپزخونه اومدم بيرون.
خاتون گفت: دستت درد نکنه گل دختر! بيا بشين ميوه بخور!
با بي حوصلگي گفتم: نه نمي خوام!
ويدا از حموم دراومد. با تعجب نگاش کردم. وقتي رفت به اتاق، خاتون گفت:
- واسه يه کتاب خوندن چه بلایي که سر خودش نمياره!!
رفتم به اتاق، ديدم داره لباس عوض مي کنه تشکمو پهن کردم.
گفت: کتابو آروم براش بخونم يا با صداي بلند؟
نگاش کردم و گفتم: مگه مي خواي براش روضه بخوني که بلند بخوني؟
با لبخند گفت: حسود شدي!
خوابيدم و گفتم: بودم عزيزم!
romangram.com | @romangram_com