#حصار_تنهایی_من_پارت_634


فرحناز با عصبانيت گفت: بفرما! اينم مهر تاييدي بر حرفاي من! ويدا يه بار همچين زبون درازي کرده؟! اين بدبخت که هر چي که تو مي گي ،مي گه چشم؟

آراد: تو چه اصراري داري که من ويدا رو نگه دارم؟!

فرحناز اومد جلو. لبه تخت نشست و گفت:

- عزيزم من به فکر توام! مي دونم بخاطر زخم معدت نبايد عصباني بشي.

با اخم نگام کرد: اين گربه هم فقط بلده رو اعصابت چنگ بندازه؛ خب بيرونش کن، ويدا هم قول مي ده ديگه با مهمونات حرف نزنه. مگه نه ويدا؟

ويدا سرشو تکون داد و گفت: بله آقا!

بلند شدم و اومدم بيرون. نمي دونم خدا وقتي داشت به ملت ادب مي داد، اين کجا بود که يه ذره گيرش نيومد؟! خودش شام عشقشو بده. به من چه؟! اگه خونريزي هم کنه محلش نمي ذارم!

رفتم به اتاقم و پارچه کامليا رو برش زدم. نخو مي کردم تو سوزن که ويدا شاد و شنگول اومد تو.

گفتم: اجازه داد بموني؟

- چيه ناراحتي؟

- نه من براي چي ناراحت باشم؟ مگه جاي منو تنگ کردي؟

- آره قشنگ معلومه ناراحت نيستي!

لباساشو گذاشت تو کمد و رفت بيرون. ساعت ده بود که شام خورديم. بعد شام، خاتون به ويدا گفت براي آقا ميوه ببره.

romangram.com | @romangram_com