#حصار_تنهایی_من_پارت_608
- آره! فقط کافيه دست يکي به بدنش برسه، ديگه از خنده مي ميره... اون موقع ها وقتي آراد از يه چيزي ناراحت مي شد، اميرعلي قلقلکش مي داد... با خنده ی آراد ما هم مي خنديديم!
- خوشبخت بودين، نه؟
- خيلي... با اومدن مهتاب و مردنش، تمام خوشي هامون از بين رفت.
تا دم در همراهش رفتم.
گفت: خب من ميرم ديگه. کاري نداري؟
- نه به سلامت!
- يادت نره فردا ديگه پارچه مو برش بزنيا؟
- چشم!
خواست بره، گفتم: صبر کن... صبر کن!
- بله؟
- مي توني برام پارچه پرده ای بخري؟
- آره!
بهش گفتم چه نوع پارچه و رنگ و چند متر بياره. بعد از خداحافظي، يه راست رفتم آشپزخونه و تا شب من و ويدا و خاتون براي مهموني سالنو حاضر کرديم. بعد نماز رفتم حموم.
romangram.com | @romangram_com