#حصار_تنهایی_من_پارت_607
ويدا هم يه لبخند با موج ضعيف زد! پرده رو بردم به اتاقم. کف زمين پهنش کردم و نگاش کردم. نچ! قابل تعمير نيست؛ بايد کلا باز سازي بشه. واي پارچه کامليا هم هست. اونو چيکار کنم؟! حالا کي مي ره پارچه براي پرده بخره؟ تو همين فکرا بودم که يکي ضربه به در زد.
درو باز کردم و گفتم: چقدر حلال زاده اي دختر! همين الان داشتم بهت فکر مي کردم!
کامليا: بيام تو؟
- نه اگه مي خواي مي توني بري!
با خنده اومد تو و گفت: پارچمو برش زدي؟
- نه. امشب آقامون مهموني دارن. وقت نمي کنم بايد به خاتون کمک کنم.
- باشه عيبي نداره... پس مي رم ديگه.
با هم رفتيم بيرون. همين جور که راه مي رفتيم، گفتم: يه سوالي بپرسم؟
- بله!
- آراد تا حالا خنديده؟
وايساد و نگام کرد و گفت: معلومه که خنديده! قبل از اينکه مهتاب... بميره، هميشه مي خنديد. خيلي خوش خنده بود. فقط کافي بود يه لطيفه براش تعريف کني؛ ديگه از خنده مي افتاد رو زمين. انقدرم خوشگل مي خنده؟ بخاطر خنده هاش بود که دخترا عاشقش می شدن. اون موقع ها وقتي مهموني مي گرفت، مجلسو از خنده منفجر مي کرد. هر کسي که آرادو مي شناخت، تا اسم مهموني به گوششون مي رسيد، با سر مي اومدن. اما الان تعداد مهموناش خيلي کم شده.
نزديک عمارت که رسيديم، يهو با خنده گفت: مي دونستي آراد قلقلکيه؟!
با تعجب گفتم: واقعا؟!
romangram.com | @romangram_com