#حصار_تنهایی_من_پارت_604


- کجايي آيناز؟ با توام!

- ها؟! نفهميدم چي گفتي؟

- ميگم آقا بهت گفته امشب مهموني داريم؟

- نه فقط گفت... اتاقشو تميز کنم

- خيلی خب، بلند شو صبحونتو بخور. منم برم اين ويدا رو بيدار کنم. انگار خدا اينو خلق کرده فقط براي خوابيدن!

- باشه.

بعد خوردن صبحانه، ساعت نه رفتم بالا و مشغول تميز کردن اتاقش شدم. پتو و تشکشو عوض کردم، گذاشتم يه گوشه که مش رجب ببره خشک شويي بشورن. کف زمينو انقدر سابيدم و خشک کردم که صورتم قشنگ توش معلوم بود!

رفتم سراغ پرده، يه چهار پايه بلند آوردم و رفتم بالا. يکي يکي گيره ها رو از پرده جدا مي کردم ...نصف پرده ها رو باز کردم که صداي آراد اومد.

- دسته چکم يادم رفته. الان ميام... مختار نبود مجبور شدم خودم بيام.

اومد تو و نگاش به من افتاد. بعد به تخت و کف اتاق نگاه کرد. انگار از اون همه تميزي تعجب کرده بود. چيـــش! مرده شور برده بلد نيست تشکر کنه! دستمو دراز کردم که چند تا گيره ی مونده هم از پرده جدا کنم که يهو چهار پايه تکون خورد. جيغ کشيدم و پرده رو سفت گرفتم. دو تا پايه رفت تو هوا و افتادم.

اما رو زمين نيفتادم. يه جاي سفت، يه اسکلت زير بدنم بود و بدتر از اون، پيشونيم رو پيشنيش بود. بينيم رو بينيش و لبم رو لبش بود. تا مرز سکته رفتم جلو. چشاي دو تامون گرد شده بود و به هم زل زده بوديم. سريع نشستم. اون هنوز رو زمين خوابيده بود. خاک تو سرم! امروز انباري حتميه! لب پايينش سمت چپ خوني شده بود.

با هول و ترس گفتم: ب...ب...بخشيد... يعني معذرت مي خوام!

نشست. پريدم سمت عسلي و چهار پنج تا دستمال کاغذي برداشتم گذاشتم رو لبش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com