#حصار_تنهایی_من_پارت_569


با عصبانيت نگاش کردم و چيزي نگفتم. در باز شد. اومد بيرون؛ چشماش قرمز بود؛ با لبخند گفت:

- مهمون ناخونده خوبي بودي!

- خداحافظ.

- به سلامت!

چند قدم رفتم. به آراد نگاه کردم. از سر لج يه کار احماقانه اي به ذهنم رسيد. يه نفسي کشيدم. با قدم هاي تندي رفتم پيش امير و محکم تو بغلم گرفتمش و گفتم:

- ممنون که رام دادي. اگه تو نبودي نمي دونستم بايد کجا برم.

امير دست راستشو گذاشت رو شونم و گفت: احتياج به تشکر نيست.

سرشو خم کرد، تو گوشم گفت: براي حرص دادن آراد روش خوبي نبود!

نگاش کردم. لبخند به لب داشت.

گفتم: گريه ات تقصير منه ببخش.

- بعضي وقتا گريه لازمه... حالا برو!

به آراد نگاه کردم... حالتش خنثي بود. از امير جدا شدم. با هم خداحافظي کرديم. تا دم در بدرقمون کرد. سوار آسانسور شديم. آراد دکمه رو فشار داد. در بسته شد و اميرو ديگه نديدم.

آسانسور رفت پايين.

romangram.com | @romangram_com