#حصار_تنهایی_من_پارت_568


آروم گفت: اگه باهاش همچين کاري کرده باشي که بچه دار نمي شه! بخاطر همينه انقدر خيالت جمعه!

امير با عصبانيت يه سيلي محکمي زد تو صورت آراد که من جاي اون دردم گرفت. آراد دستشو گذاشت رو صورتش و اميرعلي گفت:

- بهت اجازه نمي دم هر چي تو دهنت در ميادو بهم بگي... تو که از زندگيم خبر داري، نامرد! تو که مي دوني بدتر از تو زخم خوردم؟

امير گريه کرد: تو ديگه با اين حرفا نمک رو زخمم نپاش... من از تو هم تنها ترم... مي بيني سه ساله تو اين خونه دارم با تنهاييم زندگي مي کنم. چرا اين حرفو مي زني؟ تو که مي دوني بعد از نگين با اينکه عقيم بودم به هيچ دختري دست درازي نکردم؛ اما تو چي؟ بعد مهتاب فقط بخاطر اينکه آروم بشي و فراموشش کني، با هر دختري رابطه داشتي... به کجا رسيدي؟ هر روز اوضاعت داره بدتر مي شه.

با همون اشکاش که کل صورتشو گرفته بود اومد طرفم، دستمو گرفت برد کنار آراد و گفت:

- بگير... اينم خدمتکارت! اين بار آخره که بهت مي دمش. به خدا قسم اگه يه بار ديگه اين دختر به من پناه بياره، ديگه نمي بينيش... حالا بريد.

با تعجب به امير و حرفاش نگاه کردم.

امير گفت: چرا وايسادي آيناز؟ برو ديگه؟

با سرعت رفت طرف اتاقش. با تنفر به صورت آراد نگاه کردم. جاي سيلي قرمز شده بود. رفتم به اتاقم و لباسمو عوض کردم و اومدم بيرون.

آراد هنوز وايساده بود. دم اتاق امير رفتم؛ دو تا تقه به در زدم. جواب نداد.

گفتم: نمي خواي بياي بيرون؟...دارم مي رما؟

يک دقيقه وايسادم. نيومد.

آراد گفت: دو روز نازشو کشيدي، لوس شده!

romangram.com | @romangram_com