#حصار_تنهایی_من_پارت_563


- حالا چي شده ياد نقاشي کردن من افتادي؟

- هيچي ديشب خواب نقاشي هاتو ديدم

خنديد و گفت: آره مي کشم... اون اتاق نقاشيمه... بعد صبحونه بهت نشون مي دم.

- تابلو هاتم مي فروشي؟

- بله. اما پولشو مي دم موسسه خيره ... چون بهش احتياجي ندارم ...نقاشي دوست داري؟

- آره ...ولي نه با رنگ و قلم مو... با مداد بيشتر خوشم مياد.

- جالبه ...مي خواي بهت ياد بدم؟

- آره، اگه هنراي انگشتات وقتي برات بذاره!

خنديد و گفت: مسخرم مي کني؟

- نه جدي گفتم... مي گم شايد سرت شلوغ باشه و وقت نکني... تو که به نقاشي علاقه داشتي چرا رفتي دکتر شدي؟

- بخاطر دل خودم نقاشي مي کشم ...بخاطر دل مادرم دکتر شدم. آخه نمي خواست پيش بچه هاي خواهر شوهرش که جمعيا دکترن کم بياره... من اين وسط قرباني چشم و هم چشمي مادرم شدم!

- چند ساله نقاشي مي کشي؟

- از دبستان کلاساي آموزش نقاشي مي رفتم.

romangram.com | @romangram_com