#حصار_تنهایی_من_پارت_562


گفت: بيا بالا بشين!

- نه رو زمين تمرکزم رو فيلم بيشتره. موضوعش چيه؟

- عشق و عاشقي!

کنارم نشست و با شوق و ذوق مشغول تعريف کردن شد. با هم فيلمو ديديم. وسطاي فيلم بود که پلکام سنگين شد و همه جا رو تار مي ديدم .سرمو گذاشتم رو مبل و خواب رفتم.

***

- آيناز...آيناز؟

چشمامو باز کردم. امير کنارم نشسته بود. منم جاي ديشب خوابيده بودم. با اين فرق که بالشت زير سرم بود. با خواب آلودگي بلند شدم و گفتم:

- چرا بيدارم نکردي؟

- بيدارت کردم که؟

- الانو نمي گم که؟ ديشب.

خنديد و گفت: آدم خوبه با تو فيلم نگاه کنه! به نصف نرسيده خوابت برد! دلم نيومد بيدارت کنم. رو زمين خوابوندمت و بالشتم گذاشتم زير سرت.

رفت به آشپزخونه. منم بلند شدم، رفتم دست و صورتمو شستم . وقتي سر ميز نشستم، گفتم:

- هنوز نقاشي هم مي کشي؟

romangram.com | @romangram_com