#حصار_تنهایی_من_پارت_557
- شکر بد نيستم.کجايي مادر؟نزديک سه ساعت پسر داييت منتظرت بود... نيومديد رفت.
- کي؟
- وا! مگه چند تا پسر دايي داري؟ آرادو مي گم ديگه؟ انقدر بهش تعارف کردم، گفتم بيا تو تا امير بياد؛گفت نه همين جا منتظرش مي مونم.
- ممنون ...بهش زنگ مي زنم.
زنه به من نگاه کرد و گفت: مبارکه امير خان! چرا بي خبر؟! ترسيدي پول شيريني زياد بشه خبر ندادي؟!
امير با تعجب به من نگاه کرد. منم از خجالت سرمو انداختم پايين و رفتم تو.
صداشو مي شنيدم.
- نه حاج خانم ... خانمم نيست... چند روزي مهمونم هستن بعد مي رن.
ديگه صداشو نشنيدم. رفتم به آشپزخونه، يه ليوان آب خوردم. صداي بسته شدن درو شنيدم. اومد تو. نگاش کردم و گفتم: معذرت مي خوام!
- براي چي؟
- برات دردسر درست کردم نه؟ ببخشيد!
- چه دردسري؟ اگه منظورت با حرفاي زيبا خانمه که من اهميتي به اين حرفاي خاله زنکي نمي دم.
- نمي خوام پشت سرت حرف در بيارن ...فکراي بد راجع بهت کنن.
romangram.com | @romangram_com