#حصار_تنهایی_من_پارت_556


به ديواره آسانسور نگاه کردم. چقدر قرمز شده! از خجالت سرمو انداختم پايين.

گفت: خوبه هنوز زمستون نيومده تو اينجوري هستي ... واي به وقتي برف بياد! قيافت ديدنيه!

در آسانسور باز شد.

با ذوق گفتم: وقتي برف اومد مياي آدم برفي درست کنيم؟!

اومديم بيرون.

گفت: اگه تا اون موقع از سرماي پاييز زنده موندي حتما!

رفتيم سمت خونه. امير با کليد درو باز کرد.

با دلخوري گفتم: امير!!

با تعجب نگام کرد، بعد يه لبخند زد و گفت: چه عجب! اسم منو به زبون آوردي!

سرمو انداختم پايين. درو باز کرد و گفت: برو تو!

خواستم برم تو که زن همسايه ی امير که يه خانم مسن بود اومد بيرون و گفت:

- سلام امير جان!

امير سرشو برگردوند و گفت: سلام زيبا خانم. احوال شما؟!

romangram.com | @romangram_com