#حصار_تنهایی_من_پارت_539


مختار از پله ها اومد پايين.

کنارم وايساد و گفت: بريم!

خاتون با نگراني گفت: کجا مي بريش؟!

- نگران نباش ... جاي امنيه.

به مختار نگاه کردم.

گفت: با اميرعلي که ديگه مشکلي نداري؟!

با اسمش ته دلم خوشحال و آروم شد. سري تکون دادم و گفتم: نه!

- خوبه پس مي ریم.

با خاتون خداحافظي کردم و راه افتادم.

تو ماشين گفتم: چرا انقدر به فکر مني؟!

- چون خدا به فکرته!

- چي؟

خنديد و گفت: هيچي... زياد بهش فکر نکن!

romangram.com | @romangram_com