#حصار_تنهایی_من_پارت_538
مختار نفسي کشيد و گفت: به خاطر اينکه جايي نداشت بره.
- تا الان کجا بوده؟! بفرستش همونجا!
- يعني چي؟
آراد داد زد: يعني اينکه من خدمتکار دارم. اين ديگه به درد من نمي خوره... از کجا معلوم تا حالا به پليسا چيزي نگفته باشه؟!
- چيزي نگفته. اگه گفته بود که تو الان اينجا نبودي؟ تو اتاق بازجويی داشتي جواب پس مي دادي.
گفتم: چرا دروغ مي گي مختار؟!
به آراد نگاه کردم و گفتم: همه چي رو گفتم... گفتم که ما رو خريدي و دوستامو فرستادي خارج و ليلا رو کشتي. گفتم که اذيتم مي کردي، فرار کردم... عکس تو و بابات و مختارو دادم براي شناسايي... اما باور نکردن چون فکر مي کردن من ديوونم و اختلال حواس دارم... ديگه هم اينجا نمي مونم.
با قدم هاي تند از سالن خارج شدم. خاتون اومد دنبالم. تو حياط بودم که بازوهامو گرفت و گفت:
- کجا داري مي ري مادر؟ صبر کن آقا الان عصبانيه. يه چيزي گفته. بذار آروم بشه، شايد نظرش عوض شد.
- خاتون! فکر مي کني به خاطر موندن اينجا له له مي زنم؟! نه به خدا! فراريم، هم از اين خونه، هم از صاحبش.
دوباره راه افتادم. جلوم وايساد و گفت:
- اين قدر کله شق نباش! به خدا از روزي که رفتي آقا اعصابش خرده... غذاي درست و حسابي نمي خوره.
- خيالتون راحت! به خاطر غم دوري من نبوده... مي ترسیده برم به پليس چيزي بگم... که همه چيم گفتم!
romangram.com | @romangram_com