#حصار_تنهایی_من_پارت_519


بلند گفتم: ندا خداحافظ!

اومدم بيرون، رفتم سمت آسانسور. سوار شدم. آبتين دستشو گذاشت جلوي در و گفت:

- خودتو آواره نکن! برگرد خونتون!

- چشم! مي شه دستتونو برداريد؟!

دستشو برداشت. دکمه رو فشار دادم. آسانسور رفت پايين.

دارم چيکار مي کنم؟! اگه اتفاقي مثل دو شب پیش برام افتاد چي؟! واي ديگه حتي نمي خوام بهش فکر کنم. در آسانسور باز شد. به پارکينگ نگاه کردم و اومدم بيرون. کنار ماشين ندا وايسادم. اين تنها کاري بود که مي تونسم انجام بدم. حتما نجات پيدا مي کنم و برمي گردم شهرمون. ده دقيقه بعد، آبتين و ندا اومدن پايين. با ديدن من، دوتاشون تعجب کردن.

ندا اومد طرفم و گفت: آبتين گفت رفتي.

- مي شه منو تا يه جايي برسونيد؟

- کجا؟

- کلانتري.

آبتين با تعجب رو به روم وايساد و گفت: کلانتري براي چي؟! کسي رو کشتي؟! تو قاتلي، آره؟ واي ندا ما هم شديم شريک جرم. حکم اعدامم مياد. ديگه نمي تونم زن بستونم!

ندا با چشم غره نگاش کرد و گفت: ميري سوار ماشين بشي يا همين جا لهت کنم؟!

- قربون محبت آبجي! سوار مي شم!

romangram.com | @romangram_com