#حصار_تنهایی_من_پارت_518


آبتين: منم مترجمي فرانسه رو تموم کردم.

با لبخند نگاش کردم. بعد اينکه صبحونشو خورد، رفت به اتاق ندا که لباسشو عوض کنه. ندا هم رفت به اتاق من. آبتين لباس پوشيده اومد بيرون.

گفت: ندا گفت چه اتفاقي برات افتاده. جایي داري که بخواي بري؟

- آره.

- زير سقف آسمون ديگه؟! زير سقف آسمون کجاست؟ تو پارکا و خيابونا؟!

- خوشم نمياد کسي تو زندگيم دخالت کنه!

- هيچ کس خوشش نمياد. مي خواي چيکار کني؟ کجا مي خواي بري؟

نفسي کشيدم و سرمو انداختم پايين و گفتم: بالاخره يه جایي گير مياد؛ شما نگران نباشيد.

نگام کرد و گفت: ببين من اهل نصيحت نيستم ولي... کاش فرار...

با عصبانيت گفتم: دختر فراري نيستم.

از آشپزخونه اومدم بيرون، رفتم سمت در، کفشامو از جا کفشي برداشتم و پوشيدم.

آبتين کنارم وايساد و گفت: چرا عصباني شدي؟ من که چيزي نگفتم؟

- آره چيزي نگفتي... من دل نازکم!

romangram.com | @romangram_com