#حصار_تنهایی_من_پارت_462
مختار به من گفت: پياده شو!
با ترس به خونه نگاه کردم و گفتم: چي؟ براي چي پياده شم؟!
اداي آرادو درآورد و گفت: چون من مي گم!
بعدش خنديد!
به آراد نگاه کردم و خنديدم.
آراد با اخم گفت: مختار! مثل اينکه از زنده بودنت خيلي ناراحتي!
خنديد و گفت: آيناز! برو پايين تا دوتامونو نکشته!
با خنده اومدم پايين. ترسيدم. آخه اينجا کجاست که منو آوردن؟ در زد؛ چند دقيقه بعد صداي کشيدن دمپايي رو زمين اومد.
درباز شد، يه مرد معتاد خميده که يه دستمال تو گردنش انداخته بود و به زور چشماشو باز نگه داشته بود به مختار گفت: شما؟!
ازش ترسيدم. مختار بهش توجهي نکرد؛ درو باز کرد و رفت تو. به من نگاه کرد و گفت:
- پس چرا وايسادي؟ بيا ديگه؟
يا خدا! اينجا کجاست ديگه؟! اگه جون سالم به در ببرم حتما توبه مي کنم که ديگه با آراد بحث نکنم! با ترس قدم برمي داشتم. کنار مختار ايستادم و اطرافو نگاه مي کردم. مرده درو بست و دوباره دمپايشو روي زمين مي کشيد و راه مي رفت. به مختار گفت:
- چته سرتو انداختي پايين و اومدي تو؟
romangram.com | @romangram_com