#حصار_تنهایی_من_پارت_461


- نه. مي گه نمي دونه کجاست؟ همينم که گفته پيش اردشيره خيليه.

- با ناز کردن کسي حرف نمي زنه... بيشتر خوشش مياد و ساکت مي شه...خودم بايد به حرفش بيارم.

مختار خنديد و گفت: حرص نخور آراد جون! پوستت خراب مي شه و فرحناز ديگه تحويلت نمي گیره ها!

با حرف مختار خنديدم.

تلفن آراد زنگ خورد.

پوفي کرد و گفت: بله بابا؟

...

- يک ساعت ديگه ميام.

...

- باشه خداحافظ.

گوشي رو قطع کرد و گفت: مي شه زودتر بري؟

مختار پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد. اينا معلوم هست امشب چشونه؟! براي چي منو با خودشون اينور و انور مي کشونن؟! اي خدا! چرا هيچ کارشون مثل آدميزاد نيست؟!

دم يه خونه که اوضاع درستي نداشت، نگه داشت.

romangram.com | @romangram_com