#حصار_تنهایی_من_پارت_426


خواست چيزي بگه که يهو در باز شد و ويدا اومد تو.

گفت: شام حاضره. کي بکشم؟

چشمش افتاد به امير علي. با چشماي گشاد گفت:

- ببخشيد نمي دونستم مهمون داريد.سلام!

امير علي: سلام ويدا خانم خوبيد؟

- مرسي، بد نيستم.

چند دقيقه بعد کامليا اومد. با ذوق و شوق پريد تو بغلم و تا تونست بوسم کرد. من نمي دونم اين دختر چرا زود با همه جور مي شه؟! ساعت نه، ويدا شام آرادو برد. ما هم رو زمين نشسته بوديم و شام مي خورديم. غذا خيلي تند بود. خدا کنه غذاي آرادو تند نکرده باشه.

ويدا با اخم اومد تو، به من نگاه کرد و گفت: پاشو برو آقا کارت داره.

با تعجب گفتم: چيکار؟!

با عصبانيت گفت: من چه مي دونم؟ برو ازش بپرس.

اينو گفت و رفت به اتاق. به اميرعلي نگاه کردم.

گفت: مي خواي باهات بيام؟!

با لبخند گفتم: نه؛ حريفش مي شم!

romangram.com | @romangram_com