#حصار_تنهایی_من_پارت_425


دکمه رو فشار داد و گفت: آيناز جان! اينا رو جمع کن. آقاي دکتر اومدن.

با عجله همه رو جمع کردم و بردم به اتاقم. زود لباسمو عوض کردم. تو اتاقم بودم که صداي احوال پرسي امير علي رو با خاتون شنيدم. يه استرس عجيبي اومد سراغم. جلوي آينه خودمو نگاه کردم. خوب بودم. يه نفس عميقي کشيدم و درو باز کردم. دقيقا رو به روم نشسته بود. سرش پايين بود و انگشتشو رو گوشي لمسيش مي کشيد. يه کت اسپرت با شلوار لي و پيراهن خاکستري به رنگ چشماش پوشيده بود. سرشو بلند کرد و با لبخند گفت:

- سلام آيناز خانم. مي بينم که هنوز زنده اي؟

با لبخند گفتم: سلام. خيلي ناراحتي؟

- نه!

خاتون با سيني چايي اومد و با لبخند گفت: خيلي خوش اومديد.

چايي رو برداشت گذاشت جلوش و گفت: ممنون... مش رجب کجاست؟

خاتون: جايي کار داشت، رفت. الان ديگه پيداش مي شه.

به من نگاه کرد: تو چرا سر پايي؟ خب بشين مادر!

با گيجي گفتم: ها؟باشه!

رو مبل رو به روي امير علي نشستم. خاتونم نزديک امير علي نشست.

امير گفت: يه مهمون ديگه هم قراره امشب. بياد عيبي که نداره؟

- نه مادر چه عيبي؟ قدمش روي چشم. حالا کي هست؟

romangram.com | @romangram_com