#حصار_تنهایی_من_پارت_416


بلند خنديدم. پرهام که رفت، منم از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم سمت کتابخونه. خدا رو شکر اين دفعه درش باز بود. رفتم تو. دلم مي خواست يه کتاب شعر بخونم. کتاب رهي معيري رو برداشتم. صندلي رو عقب کشيدم و نشستم. صفحات آخرو باز کردم و بلند بلند خوندم:

«من از روز ازل ديوانه بودم/ديوانه ی روي تو سرگشته کوي تو/در عشق و مستي افسانه بودم/سر از خوش از باده مستانه بودم/نالان از تو شد چنگ و عود من/تار موي تو تار و پود من/بي باده مدهوشم ساغر نوشم /ز چشمه نوش تو مستي دهد ما را گل رخسارا/بهار آغوش تو...»

- داري براي کي بلند بلند مي خوني؟!

سرمو برگردوندم. اميرعلي بود.

با لبخند گفتم: سلام. خوبيد؟

- سلام خانم ...ما که خوبيم .

کنارم نشست و به دستم نگاه کرد: شما هر وقت از دست چيزي عصباني مي شيد، سر دستتون خالي مي کنيد؟!

لبخند زدم و گفتم: نه!

- واسه چي اين کارو کردي؟

سرمو پايين گرفتم و گفتم: مجبور شدم.

- ببين آيناز؟ من نمي دونم ديشب بين تو و آراد چه اتفاقي افتاده. اما هر چي بوده، نبايد اين بلا رو سر خودت مي آوردي... حتي اگه مجبور بودي. با اين کارت مي خواستي چيو به آراد ثابت کني؟!

نگاش کردم و گفتم: هيچي! فقط مي خواستم خودمو راحت کنم.

- اينجوري؟ فکر مي کني اين تنها راه حله؟

romangram.com | @romangram_com