#حصار_تنهایی_من_پارت_415
تو چشمام نگاه کرد و گفت: مي خواي ذره ذره خودتو نابود کني؟
خنديدم و گفتم: آره!
بلند شد و گفت: من برم ديگه، کاري نداري؟
- پس چرا اومدي؟
- اومدم ببينم چه بلاي جديدي سر خودت آوردي؟
خنديدم و گفتم: کي مياي؟
- چيه؟ دلت برام تنگ مي شه؟ نترس فردا شب اينجام!
- مگه تو هم مي خواي بيايي مهموني؟
خنديد و گفت: اگه بخواي نميام!
- نه بابا، من چي کارم ...بيا.
خنديد و گفت: اختيار داريد، شما بانوي اول اين قصريد!
يه قارچ جلوش گرفتم و گفتم: پس تو هم نديمه مني!
قارچو گرفت و به پايين خم شد و گفت: بله بانوي من!
romangram.com | @romangram_com