#حصار_تنهایی_من_پارت_407
- اينو مي خوني، بعد هر جهنمي خواستي ميري... بلند شو برو اونور بشين.
من بايه بچه لجباز هشت ساله طرفم نه يه مرد بيست و هشت ساله! پوفي کردم و رفتم جاي هرشبم نشستم. کتابو باز کردم و گفتم:
- مطمئن باش يه روزي فرار مي کنم!
- اگه تونستي برو!
سيب توي پيش دستي رو برداشت و گاز زد. چند سطرشو خوندم.
گفت: تو اجازه نداري کسي رو دوست داشته باشي!
سرمو بلند کردم و گفتم: چي؟!
نگاه کرد و گفت: تو خدمتکار مني و خدمتکارم باقي مي موني؛ پس سعي کن عاشق نشي... اين حس دوست داشتنو تو خودت بکش!
- تو اجازه نداري حق طبيعي منو ازم بگيري.
- چرا مي تونم. چون بابتت پول دادم!
با بغض گفتم: آره پول دادي اما من خدمتکارتم. برده ت که نيستم؟ هر خدمتکاري هم حق ازدواج داره.
- اما من دوست ندارم خدمتکارم ازدواج کنه... حالا کتابو بخون!
سيبي که نصفه خورده بود، گذاشت تو پيش دستي. دستشو گذاشت زير سرش و جلوشو نگاه کرد. منم با نفرت نگاش مي کردم.
romangram.com | @romangram_com