#حصار_تنهایی_من_پارت_406
ويدا: خجالت بکش! اين چه طرز حرف زدن با آقاست؟! حقته الان يه کتک ازش بخوري.
تو چشماي عسلي ويدا نگاه کردم وگفتم: براي خودشيريني زوده ويدا خانم!
آراد: ويدا مي توني بري!
ويدا: چشم آقا!
ويدا رفت و درو بست. آراد يکي از سيبا رو گاز زد و رو تخت خوابيد. به تختش اشاره کرد وگفت: بيا بشين!
- نمي شينم!
- چي؟
- شنيدي که چي گفتم... بده ويدا برات بخونه!
خواستم برم که داد زد: کجا؟!
- ميرم بخوابم. خستم!
- اِه... از لب گرفتن و بغل کردن اميرعلي خسته شدي؟! خوب مي خواي بفرستمت پيش مهرداد! اون بلده چيکار کنه که خسته نشي!
با عصبانيت نگاش کردم و گفتم: هيچ وقت پيش اميرعلی خسته نمي شم!
دو قدم رفتم که يهو بازومو کشيد و انداختم رو تخت. اين کي بلند شد؟! کتابو پرت کرد تو سينم و گفت:
romangram.com | @romangram_com