#حصار_تنهایی_من_پارت_399


امير علي جلوي يه رستوران نگه داشت. بقيه هم ماشيناشونو پشت اون پارک کردن. مونا سوتي زد و گفت:

- بابا دم آقا امير علي دم به دم! ولخرج شده! دست مريزاد!

- چطور؟

- رستوران خارجکيه! همه ی غذاها بالاي هشتاده. البته اين پولا براي امير علي پول خرده... بريم تو، همه رفتن.

مختار تو ماشين نشسته بود .من و مونا پشت بقيه رفتيم تو. عجب جاي توپي! گنده و جادار! خيلي هم خلوت بود. آراد سر ميز نشست. مرينا و فرحناز چپ و راست آراد نشستن. امير علي کنار فرحناز . مونا هم کنار مرينا نشست. منم کنار مونا نشستم. دقيقا رو به روي امير علي.

آراد به من نگاه کرد و گفت: اين قراره با ما نهار بخوره؟!

امير علي: اين اسم داره! اسمش آينازه! آره، اشکالي داره؟

آراد: پراز اشکاله! از کي تا حالا من با خدمتکارام غذا مي خورم؟

به من نگاه کرد: براي چي نشستي؟ برو تو ماشين بشين. ميگم نهارتو بيارن.

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: با من عين گداها حرف نزن!

فرحناز: مگه نيستي؟... گمشو تو ماشين بشين تا غذاتو بدن دستت کوفت کن.

مونا: بسه فرحناز! چرا عين جُزاميا باهاش رفتار مي کنيد؟!

فرحناز: چون ازش خوشم نمياد.

romangram.com | @romangram_com