#حصار_تنهایی_من_پارت_388
- بلد نيستم!
- هيچ کس از روز اول اسب سواري بلد نيست! کيکتو بذار، بريم بهت ياد مي دم.
با هم رفتيم سراغ اسب قهوه ايش. خواستم سوار شم که آراد با اسبش اومد و گفت:
- چيکار مي کنيد مونا خانم؟!
- مي خوام به آيناز اسب سواري ياد بدم.
- اون بلد نيست مي افته.
با اخم نگام کرد: بايد بره براي پذيرايي ميوه و چايي حاضر کنه. مگه نه؟
با ناراحتي سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
چند قدمي رفتم.
مونا گفت: خب مي ذاشتي کمي سوار شه، بعد مي رفت. دير نمي شد که؟
- مونا چند بار خدمتکار خونتونو آوردي اسب سواري؟!
- هيچ وقت!
بقيه حرفشونو نشنيدم. همون پيرمردي که اسب آرادو آورد، با ظرف ميوه اومد جلوم و گفت:
romangram.com | @romangram_com