#حصار_تنهایی_من_پارت_387


با حرص گفتم: به چه زبوني بگم ازت خوشم نمياد، با من حرف نزن؟!

خنديد و گفت: خيلي بد اخلاقي! کيک و آبميوه برات آوردم، اونوقت سرم داد مي زني؟ ميذارمشون رو ميز. هر وقت خواستي بخور. نترس توش سم نريختم!

گذاشتش رو ميز و رفت. خوب به رفتنش نگاه کردم. وقتي از ديدم خارج شد، رفتم سراغشون! آب اناناس با کيک شکلاتي بود. کمي از کيک خوردم که يکي گفت:

- به منم مي دي؟!

برگشتم ديدم موناست.

گفتم: دهني شده!

خنديد و گفت: شوخي کردم! نوش جونت. من مونام و شما؟

- آيناز.

لبخند زد و گفت: به چشماي ملوست مياد.

چشمام گشاد شد. اولين بار بود کسي بهم نمي گفت گربه!

- خدمتکار آرادي؟!

- بله!

- مياي اسب سواري؟

romangram.com | @romangram_com