#حصار_تنهایی_من_پارت_385


- سلام آراد!

- سلام مونا خانم. خوبيد؟

- مرسي؛ خوبم.

به من نگاه کرد : سلام!

با لبخند گفتم: سلام!

مونا که رفت، فرحناز از اسبش پياده شد و اومد طرف ما. دستکشو درآورد و گفت:

- سلام پسمل خوشمل تهران! خوبي؟!

با آراد دست داد.

آرادگفت: خوبم ولي مثل اينکه تو بهتري!

فرحناز خواست صورت آرادو ببوسه ولی رفت عقب و گفت:

- نکن فرحناز!

- چرا نمي ذاري ببوسمت؟!

- الان چه وقت بوسيدنه؟!

romangram.com | @romangram_com