#حصار_تنهایی_من_پارت_384


تا وقتي که به محل شکنجه گاهم رسيدم، ديگه هيچ حرفي نزدم. مختار ماشينو جلوي يه در بزرگ نگه داشت و بوق زد. يه پيرمردي درو باز کرد و رفتيم تو. چقدر درخت اينجاست! يعني قراره اينجا شکنجم بده؟! خوبه حداقل تو بيابون خدا نمي ميرم! ماشينو پشت چند تا ماشين ديگه پارک کرد و پياده شديم. چند قدم رفتيم جلوتر که ديدم چند تا دختر و دو تا مرد پنجاه ،شصت ساله اسب سواري مي کنن. وقتي فهميدم اينجا باشگاه اسب سواريه، يه لبخند رو لبم اومد.

آراد با اخم نگام کرد و گفت: فکر کردي آوردمت اسب سواري که مي خندي؟!

خندمو خوردم و گفتم: نه!

رفتيم جلوتر. چشمم به جمال فرحناز روشن شد. خدايا! يا منو از رو زمين بردار يا اين دخترو!

يه پيرمرد اومد جلو و گفت: سلام آقا!

- سلام. اسبم حاضره؟

- بله آقا الان ميارمش.

يکي از دخترا داد زد: سلام آراد خوشگله!

- سلام مرينا؛بانوي زشت!

سريع نگاش کردم ببينم با لبخند اين جمله رو گفته؟

يهو با اخم نگام کرد و گفت: چيه چرا اين جوري نگام مي کني؟!

- هيچي؛ ببخشيد!

يکي از دخترا با اسب اومد جلو و گفت:

romangram.com | @romangram_com