#حصار_تنهایی_من_پارت_373
خودشو انداخت رو صندلي. بدون هيچ حرفي از تو يخچال پنير و کره و مربا برداشتم، گذاشتم جلوش. يه ليوان چاي شيرين هم براش ريختم.
با تعجب گفت: تو امروز چته؟ چرا دمقي؟!
با بي حوصلگي گفتم: پرهام خواهش مي کنم صبحونتو بخور و برو.
ميوه ها رو از تو يخچال درمي آوردم که پرهام در يخچالو محکم بست و گفت:
- چي شده؟ آراد دعوات کرده؟!
با بغض در حال شکستن گفتم:
- پرهام من اجازه ی حرف زدن با هيچ مردي رو ندارم. خواهش مي کنم برام دردسر درست نکن.
ميوه ها رو از دستم گرفت و با عصبانيت پرتشون کرد تو سينک و گفت:
- اين قانونو اون آشغال گذاشته؟!
با اشک هايي که ديگه سرازير شده بود، گفتم: آره!
با عصبانيت گفت: فکر کرده تو برده شي که اينجوري باهات حرف مي زنه؟!
رو صندلي نشستم. سرمو گذاشتم رو ميز و گريه کردم. کنارم نشست و گفت: گريه نکن آيناز... مي خواي بريم بيرون؟
همين جور که سرم رو ميز بود گفتم: اجازه بيرون رفتنم ندارم.
romangram.com | @romangram_com