#حصار_تنهایی_من_پارت_372


با شک نگامون کرد و گفت: ببخشيد مزاحم دل و قلوه گرفتنتون شدم!

امير علي: تو اينجا چيکار مي کني؟!

پوزخندي زد و گفت: فکر کنم اين سوالو من بايد از تو بپرسم! اينجا خونه ی منه و شما ساعت هفت صبح اينجا چيکار مي کنيد؟!

امير علي: مريض داشتم!

آراد به من نگاه کرد و گفت: هميشه کله سحر به مريضات سر مي زني؟!

امير علي: من ميرم ديگه...خداحافظ.

خواست بره که آراد جلوش وايساد و گفت: ديگه با خدمتکار من حرف نمي زني؛ فهميدي؟

اميرعلي: فکر نمي کردم ملاقاتي زنداني هم جرم باشه!

اينو گفت و رفت. آراد با عصبانيت اومد طرف من. يه قدم رفتم عقب. تو چشماي سبز عصبانيش نگاه کردم.

گفت: يک بار بهت هشدار دادم خوشم نمياد با مردايي که به اين خونه ميان، رابطه داشته باشي... اگه يه بار ديگه ببينم با اميرعلي يا پرهام يا هر کس ديگه اي حرف بزني، همون بلايي که بابام به سر پات آورد، منم همون بلا رو سرت ميارم. با اين تفاوت که من پاتو مي شکنم.

دلم مي خواست سرش داد بزنم و بزنم تو گوشش و بگم من خدمتکارتم. زندانيت که نيستم؟ اما حيف بعضي وقتا لال مي شدم.

بعد از اينکه صبحونه شو تو آشپزخونه خورد، رفت. لباس رويا رو شستم و اتو کردم وگذاشتم رو تختش. رفتم به آشپزخونه که ميوها رو بشورم، پرهام اومد تو.

خميازه اي کشيد و گفت: سلام بانوي من! صبحانه عالي جنابت را بياور!

romangram.com | @romangram_com