#حصار_تنهایی_من_پارت_365
شيشمين موزشم تموم کرد و گفت:
- حالا بچه يه حرفي زد! تو چرا باور کردي؟!
- نکنه معتادي؟!
- بيا هم معتادمون کرد، هم مواد فروش! تا شغل ديگه به ريشمون نچسبوندي، خودم توضيح مي دم! ببين! رئيس شرکتمون معتاده. خوب يکي از بچه ها به اسم سجاد، هميشه براش مواد مي آورد... اون روز نيومد. به من گفت. منم با ترس و لرز اومدم سر قرار. مونده بودم چيکار کنم که سجاد بهم زنگ زد، گفت دختري با همچين مشخصاتي مياد. اولين بارشم هست... منم شير شدم، گفتم يه ذره اذيتت کنم. ژست مواد فروشا رو گرفتم! ولي قيافت خيلي تابلو بود ترسيدي! حرص خوردنتم بهش اضافه شده بود؛ ديگه شده بودي فيلم کمدي!
بلند خنديد.
با حرص دوباره بالشتو زدم تو سرش و گفتم:
- کوفت! خوشت ميومد يکي اينجوري اذيتت کنه؟
همين جور که مي خنديد، گفت: ولي خداييش شک نکردي اولين بارمه، نه؟
با لبخند گفتم: نه! نقشتو خوب بازي کردي!
***
دو روز از مرخصيم گذشته بود. يعني فقط سه روز ديگه مونده تا جر و بحث من و آراد شروع بشه! توي اين دو روز، هم امير علي، هم پرهام بهم سر مي زدند. چند بار خواستم روسري که برام خريده رو بپوشم اما شرم و حيام نمي ذاشت. شايد فردا که بياد بپوشم!
خاتون بيچاره هم بايد آب و دون منو مي داد، هم آرادو. منو آوردن کمک دستش باشم، شدم سربارش. حالم که خوب شد، حتما جبران مي کنم. نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزنه. البته اگه دوباره پر و بالمو نچينن!
کتاب رماني رو که پرهام برام خريده بود، مي خوندم که دو تا ضربه به در خورد.
romangram.com | @romangram_com