#حصار_تنهایی_من_پارت_328


- تو که مي دوني قراره اونجا چه اتفاقي بيفته؟ پس چرا داري مياريش؟

- مي خوام تنبيهش کنم.

ماشينو نگه داشت و با عصبانيت به آراد نگاه کرد و گفت:

- اينجوري؟ اين يه دختره!

آراد حرفشو قطع کرد و گفت: مي ري يا بگم پرويز برونه؟ فکر نکنم اين جزو وظايف کاريت باشه.

با حرص گفت: ولي کارت اشتباهه!

ماشين راه افتاد. يعني داشتن منو کجا مي بردن؟

رفتيم به جايي که پر بود از انواع و اقسام ماشين هاي اوراقي. پياده شديم؛ مختار رفت سمت يه در بزرگ و بازش کرد. رفتيم تو. وحشت کردم. يه مرد دست بسته رو زمين نشسته بود. يه نفرم بالاي سرش وايساده بود. وقتي رفتيم تو، پرويز درو بست. يه جوب رو زمين بود، برداشت. دستمو جلو دهنم گرفته بودم. مردي که رو زمين نشسته بود، با ترس به آراد نگاه مي کرد.

آراد جلوش وايساد و گفت: يک سوال؛ و يک بار ازت مي پرسم. دوست دارم يه جواب ازت بشنوم. باشه؟ عبدا... کجاست؟

مرده با ترس و لرز گفت: آقا...به جون...

آراد با خونسردي همراه عصبانيت گفت: نه، نه! مثل اينکه متوجه نشدي... اسم شهر يا مکاني که عبدا... هست رو بگو!

مرده با گريه گفت: آقا به خدا... به جون بچه هام نمي دونم. به مرگ خودم نمي دونم... اگه مي دونستم حتما جاشو بهتون مي گفتم.

بلند شد و گفت: بزنديش!

romangram.com | @romangram_com