#حصار_تنهایی_من_پارت_327


- بله؛ پايين منتظر شماست.

- خوبه.

به من نگاه کرد و گفت: مانتو داري؟

با تعجب گفتم: چي؟!

- آره يا نه؟

سري تکون دادم و گفتم: بله!

- خوبه. پس برو آماده شو؛ مي خوايم بريم جايي.

به خاتون نگاه کردم. اونم از روي بي اطلاعي شونشو انداخت بالا.

بعد اينکه مانتومو پوشيدم، به همراه مختار و يه مرد سيبل کلفت سوار ماشين شديم. من و آراد عقب نشستيم، اون دوتا هم جلو .

مختار از تو آينه به آراد نگاه کرد و گفت: اينو مي خواي کجا ببري؟

- همون جايي که قراره خودمون بريم.

- مگه زده به سرت؟! اين چه کاريه مي خواي بکني؟!

- آره؛ زده به سرم .حسابي هم زده!

romangram.com | @romangram_com