#حصار_تنهایی_من_پارت_325


راس ساعت شيش رفتم به اتاق که اقا رو بيدار کنم. ديگه عقب گرد نکردم؛ سرمو انداختم پايين و بالا سرش وايستادم.

صداش زدم: آقا؟

سريع چشماشو باز کرد. بچم چه زود بيدار مي شه و من خبر نداشتم!

خواستم برم که گفت: امير علي رو از کجا مي شناسي؟!

نگاش کردم. سرش رو بالشت بود، چشماشم بسته.

گفتم: با ليلا، هموني که کشتيش، رفتيم نمايشگاه نقاشيش. اونجا با هم آشنا شديم.

- چه زود با همه رفيق مي شي!

- رفيقش نيستم!

سرشو رو بالشت درست کرد و با اخم نگام کرد و گفت:

- فکر کردي ديشب حواسم بهت نبود؟! يک ساعت داشتيد گل مي گفتيد و گل مي شنيديد... چي بهش مي گفتي که مي خنديد؟ ها؟!

قلبم شروع به تند تند زدن کرد.





romangram.com | @romangram_com