#حصار_تنهایی_من_پارت_324
- جغجغه ؟! تو اينجا چيکار مي کني؟!
سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم: خودتت اينجا چيکار مي کني؟!
اونم سر تا پاي منو که زير چادر بود نگاه کرد و گفت:
- خواهر خدا حفظتون بکنه! خيلي ببخشيدا؟ اينجا خونه ماست!
با تعجب گفتم: چــــــــي؟!
مامانش صداش زد: پرهام چرا وايسادي؟ بيا ديگه!
- چشم مامان ... مي بيني؟ بچش که نيستم؟ حمالشم! به خاتون بگو رويا اومده.
چمدونو بلند کرد و گفت: با اجازه خواهر!!!
يعني اين مامان و برادر آقاست؟ پس چرا پرهام شبيه داداشش نيست؟
نزديک بود آفتاب طلوع کنه. دويدم سمت خونه و سريع نمازمو خوندم. خاتون که بيدار شد، بهش گفتم رويا اومده.
خاتون وقتي اسم رويا رو شنيد، با نگراني گفت: واي ...شروع شد!
با تعجب گفتم: چي شروع شد؟!
- دعواهاي آقا با رويا خانم! .
romangram.com | @romangram_com