#حصار_تنهایی_من_پارت_285


چيزي نگفت و با خنده سالادشو خورد.

***

بعد از شام مش رجب چرخ خياطي رو آورد به اتاقم. خاتونم با متر و قيچي و هر چي که براي کت و دامنش لازم داشتم اومد.

مترو گذاشتم رو شونه هاش. با خوشحالي گفت:

- مي خوام يه جوري برام بدوزي که هرکي ديد فکر کنه خريدم!

- خيالتون راحت! انقدر خوشگل بدوزم که مي توني بگي از خارج سفارش دادي!

خنديد و گفت: ممنون! سريع حاضرش مي کني ديگه؟

- بله!

- قربون دستت!

داشتم اندازه هاشو مي نوشتم که گفت: واي آيناز يادم رفت!

با تعجب گفتم: چيو؟

- ميوه!

- ميوه چي؟

romangram.com | @romangram_com