#حصار_تنهایی_من_پارت_284
- حتما ، امروز مي رم پارچه رو ميارم.
گفتم: چرخ خياطي داريد؟
مش رجب: آره؛ پارسال تو قرعه کشي برنده شدم.
با تعجب نگاش کردم. يهو سه نفرمون خنديديم. بعد از اينکه خاتون پارچه شو آورد، با هم نهارو درست کرديم. کار زيادي نبود که انجام بدم. پشت عمارت رفتم. بازم چشمم افتاد به کلبه.
کلبه نقلي کوچيکي که فقط براي يه نفر خوب بود. دلم مي خواست ببينم داخلش چه شکليه؟ برگشتم به آشپزخونه ديدم مختار نشسته و داره با ولع سالاد مي خوره.
با عصبانيت سالادو از جلوش کشيدم و گفتم:
- تو چطور مي توني انقدر راحت اينجا بشيني و اين سالادو کوفت کني؟!
دهنش پر بود. سالادو قورت داد و با لبخند گفت:
- سلام آيناز خانم خوبي؟ مي شه اون سالادو بدي؟
- اگه ندم چي؟ نکنه مي خواي مثل دوستم بکشيم؟!
با ناراحتي نگام کرد و گفت: اون تقصير من نبود؛ دستور آقا بود.
سالادو پرت کردم جلوش و گفتم:
- کوفت کن! ايشاا... همين نهار آخرت باشه.
romangram.com | @romangram_com