#حصار_تنهایی_من_پارت_1268
وقتي رفتن، گفتم: مختار دعوته؟!
خنديد و گفت: نه! بخور تا سرد نشده!
- آخه اين همه؟! اصلا از کدومش بايد شروع کنم؟!
- نمي دونم... مي خواي از دسر شروع کن!
برداشتم و نگاش کردم. آروم غذا مي خورد، مثل هميشه، اما با غم.
گفتم: آراد؟
- بله؟
- نمي ترسي؟
با تعجب گفت: از چي؟!
- پليسا بگيرنت؟ مي دوني حکم قاچاق انسان چيه؟!
- حالا چي شد يهو رفتي تو فکر حکم داداگاه من؟
- دارم جدي مي گم!
سرشو انداخت پايين؛ چند قاشق از دسرش خورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com