#حصار_تنهایی_من_پارت_1263


صندلي رو کشيد عقب و نشست. هر چي تو سيني بود، گذاشت جلوي خودش و گفت:

- مرباي آلبالو نداريم؟

- ها؟! آلبالو؟ سه نوع مربا جلوته؛ اينا رو بخور، بعد بگو آلبالو!

بلند شد رفت طرف يخچال. درو باز کرد و مرباي آلبالو درآورد و گفت:

- چرا سر پايي؟ بشين!

خودش نشست.

گفتم: واقعا مي خواي همه ی اينارو بخوري؟!

- نه... از رنگش خوشم مياد؛ براي اينکه اشتهام باز بشه، گذاشتم جلوم!

دستمو زدم به پيشونيم و گفتم: ديوونم کردي!

صندلي رو عقب کشيدم و نشستم. گفت: مگه عاقل بودي که من ديوونت کنم؟

با همون حالت نگاش کردم.

خنديد و گفت: قرار ظهر يادت نره ها؟!

- حالا ببينم چي مي شه!

romangram.com | @romangram_com