#حصار_تنهایی_من_پارت_1262


- اونوقت تو بيدار مي شدي؟

- آره!

- چطوري؟

ساعت زنگ دارشو از زير تخت آورد بيرون و گفت: با اين!

با ديدن ساعت خواب از کلم پريد و با چشماي گشاد گفتم:

- يعني تو هميشه با اين ساعت بيدار مي شدي؟!

- نه... اين مال بچگيام بوده؛ خرابه!

با حرص و عصبانيت پامو زدم زمين و گفتم: آراد! تو ديوونه اي! مي فهمي؟ ديوونه!

خنديد و گفت: ديوونه نيستم! از حرص خوردن تو کيف مي کنم!

- رواني!

همينجور که مي خنديد، از اتاقش اومدم بيرون. وانو ديگه خودش حاضر مي کرد.

صبحونه رو ساعت هفت، آماده و حاضر مي ذاشتم تو سيني که توي چار چوب در وايساد و گفت:

- همينجا مي خورم.

romangram.com | @romangram_com