#حصار_تنهایی_من_پارت_1258
تا خواستم بلند شم، شلوارم رفت لاي انگشتم و نزديک بود از تخت بيفتم که آراد گرفتم. دو تا دستاشو دور شونهام گرفته بود و نفسهاي گرمش که تند تند مي کشيد، رو صورتم مي خورد و گفت:
- ديوونه! نزديک بود بيفتي!
- تو رو خدا قلقلکم نده!
- کاريت ندارم بابا... از کجا فهميدي من قلقلکيم؟
- کامليا گفت!
- خودش و داداشش تمام زندگيمو دادن دست تو؟!
هنوز دستشو برنداشته بود.
گفتم: دستتو بردار!
خوابيد رو تخت و منم رو خودش خوابوند.
گفتم: ولم کن!
- از بس خنديدم، دلم درد مي کنه!
- خب به من چه؟!
- دکتر گفته هر وقت دلت درد گرفت، شکم يه دختر زبون درازو بذار رو شکمت، حالت خوب مي شه!
romangram.com | @romangram_com