#حصار_تنهایی_من_پارت_1257
رو به روم رو تخت دو زانو نشست و گفت: خب خودم بازش مي کنم!
دو تا دستاشو عين پنچول گربه آورد بالا.
گفتم: مي خواي چيکار کني؟!
- قلقلکت بدم!
- قلقلکي نيستم... دستتم بهم بخوره، کتک مي خوري!
تا دستشو به طرفم دراز کرد، جا خالي دادم و افتادم روش و شروع کردم به قلقلک دادنش. مي دونستم قلقلکيه. کامليا بهم گفته بود.
بلند بلند مي خنديد و گفت: آيناز نکن... تو رو خدا!
از خنديدن قرمز شده بود.
گفتم: بگو معذرت مي خوام!
همين جور که مي خنديد، گفت: غلط کردم ...ولم کن!
ولش نکردم. بيشتر قلقلکش مي دادم. خودشو مي کشيد عقب و تکون مي خورد و مي خنديد. به لب تخت نزديک شد، يهو از تخت افتاد زمين. زدم زير خنده و اون رو زمين مي خنديد، من رو تخت.
گفتم: شلوارتو خيس نکني!
سريع نشست، اومد رو تخت و با خنده گفت: حسابتو مي رسم!
romangram.com | @romangram_com