#حصار_تنهایی_من_پارت_1243
- آيناز... آيناز... پاشو مادر!
چشممو باز کردم، ديدم خاتون کنارم نشسته.
گفتم: چي شده؟ باز مهموني گرفته بيام کمک؟
خنديد و گفت: نه، اتفاقا خودت مهمون داري!
صاف نشستم و گفتم: من مهمون دارم؟! کي؟ از کجا؟! ... مطمئني گفت من؟
- ديگه اونقدرام پير نيستم که نشنوم اسم کيو صدا زده. پاشو کمکم کن!
- من که کسي رو اينجا ندارم؟ نگفت کيه؟
- نه! فقط گفت ساعت هشت قراره بياد.
من تو شهر خودمونم بي کس کار بودم، چه برسه به تهران. چه خوبه آدم يه مهمون ناخونده ی ناشناس داشته باشه! به کمک خاتون شامو درست مي کردم. به فکر مهمونم بودم. يعني کيه؟! آرادم با اين کاراش، مي خواد منو سورپرايز کنه! نمي دونه که به سکتم مي ده! صداي بسته شدن در اومد. سريع از پله ها رفتم بالا، ديدم آراده.
گفتم: تو الان بايد تو تختت باشي؛ اينجا چيکار مي کني؟!
- سلام! شرکت کار داشتم، بايد حتما مي رفتم.
سوئيچا که پيش من بود؟ با چي رفتي؟!
- خاتون برام آوردشون!
romangram.com | @romangram_com