#حصار_تنهایی_من_پارت_1242


- خب چيکار کنم؟ حرف گوش نمي کني. حالا هم برو بخواب.

- من که خوابيدم، تو برو استراحت کن.

- نهارمو بخورم، مي خوابم.

- نه، الان برو.

- ببين! اگه فکر کردي سوئيچو بهت مي دم، کور خوندي! اصلا الان مي رم سوئيچاتو برمي دارم، ببينم با چي مي خواي بري!

سريع از پارکينگ اومدم بيرون. دنبالم اومد و گفت: يه دونه الاغ دارم که چهار صد تا مي ره! با اون ميرم!

خنديدم و گفتم: اون الاغ بيچاره اگه تو ترافيک تهران گير بيفته، درجا سکته مي کنه، بعد بايد وسط خيابون نعش کشي کني!

رفتم اتاقش، دو تا از سوئيچ ماشيناشو برداشتم و گفتم: حالا بخواب!

- نهار نخوردم. ساعت یازدهه.

- تو که نهاري نمي خوري؟ همون دو لقمه رو هم خاتون برات مياره.

- آيناز! خوابم نمياد. مگه زوره؟

- آره زوره... چون من مي گم!

اومدم بيرون، درو بستم و رفتم پايين. خاتون بعد اينکه حال آرادو پرسيد، براش نهار برد. منم خوابيدم. اما چه خوابيدني؟ يک ساعت تمام به اتفاقاتي که بين من و امير علي افتاد فکر کردم. از اولين روز آشناييمون تو نمايشگاه نقاشي، تا شب مهموني که خيلي راحت بهم گفت بگو اميرعلي؛ آقا به اسمم نچسبون. چقدر با هم راحت بوديم! چرا راحت از دستش دادم؟! فکر نمي کردم يه روز با هم غريبه بشيم.

romangram.com | @romangram_com