#حصار_تنهایی_من_پارت_1219
نگاش کردم و خنديدم.
دم گوشش گفتم: بچه که زدن نداره؟!
امير بلند خنديد. پشتمو نگاه کردم. آراد هنوز با همون نگاه غم و ناراحتي نگام مي کرد. از تله کابين پياه شديم.
پرهام و آبتين براي اسکي رفتن ايستگاه جلوتر.
امير: آدم برفي بزرگ درست کنيم يا کوچيک؟
دستمو باز کردم و گفتم: گُنده... طرحشم از صورت تو باشه!
قيافه اي گرفت و گفت: عمرا بتوني منو بسازي! چشماي خاکستري نازم و بيني قلمي و لباي قلموه و صورتم که هر دختري رو عين آهن رو با جذب مي کنه، چطور مي خواي رو آدم برفي پيادش کني؟!
- اوه! تو و پسر داييت، آراد، خداي اعتماد به نفسيد!
- چطور؟
- آخه اونم مي گه بخاطر اينکه دخترا جذبم نشن، موهامو بلند نمي ذارم!
امير بلند خنديد و گفت: اين اعتماد به نفسمون ارثيه! داييمو که ديدي چقدر جوونه؟ انگار نه انگار پنجاه سالشه. من خودم بعضي وقتا به سنش شک مي کنم؛ همش فکر مي کنم هم سنيم!
همين جور که آدم برفي درست مي کرديم، نگاش کردم. از برف سفيد تر شد بود. خنديدم و گفتم:
- امير! شدي سفيد برفي!
romangram.com | @romangram_com