#حصار_تنهایی_من_پارت_1206
دستمو گذاشتم زير چونم. نفسي کشيدم و گفتم: از کجا فهميدي با دعوا کردن حالم خوب مي شه؟! اما کارت عين آدم مريضاست!
« وقتي عصباني مي شه، بيشتر قيافش خنده دار مي شه. به جاي اينکه عصبي بشم، خندم مي گيره ولي از سر ناچاري جلوی خودمو مي گيرم ... وقتي علي بهم گفت آينازو دوست داره، حس کردم يه ساختمون صد طبقه رو سرم خراب شد. علي حق نداشت آينازو، تنها کسي که تنهاييمو باهاش سر مي کردم، تنها کسي که شبا با صداش خواب مي رفتم و ديگه مجبور نبودم قرص خواب بخورم، ازم بگيره.»
- شبا با صداي من خواب مي رفتي؟ پس بخاطر همين بود هر شب منو به زور به اتاقت مي کشوندي تا برات کتاب بخونم؟
« وقتي شبا مي رفتن بيرون، منتظر مي موندم تا بياد... کاش منم مثل علي آينازو دوست داشتم.»
خب خدا رو شکر که دوستم نداري! دفترو بستم و گذاشتم سر جاش. نهارو خودم براش درست کردم. حتي نذاشتم خاتون ادويه بهش بده! وقتي فهميد نهارو خودم پختم، تا ته خورد. منم با تعجب نگاش کردم.
داشتم ظرفا رو مي شستم که يکي از پشت گفت: سلام... بانو آيناز!
سرمو برگردوندم و گفتم: سلام... پرهام بي معرفت!
- حالا چرا بي معرفت؟
- خوب بي معرفتي ديگه؟ يهو ظاهر مي شي، يهو غيبت مي زنه... نه به اون موقع که هر روز اينجا پلاس بودي، نه به الان که هفته ای يه بارم پيدات نمي شه.
صندلي رو عقب کشيد و نشست و گفت: گرفتارم به خدا... الانم اومدم يه خبر توپ بهت بدم!
- چي؟
- فردا قراره بريم کوه.
اين همه مدت نرفته بودن، الان يادشون افتاده؟
romangram.com | @romangram_com